صبح یوم جمعه 16

در فکر حمام و غسل جمعه بودم ، گفتند در ده حمامی است که آبش زیاد کثیف[60] نیست و آب مضاف نمی‌توان گفت. به هر طور بود به آن حمام رفته، داخل خزانه شدم. سبحان الله چه آبی ، روغن سیاهی بود بلکه نفت[61] واقعی! خدا به هیچ بنده مسلمانی ننماید. هر که پاک  به این حمام‌ها برود، نجس بر می‌گردد. هر که نجس باشد ، معلوم،  نجس‌تر[ می ] شود. چون نجس تر شود، لاعلاج زود بیرون آمده، آب سرد بر سر خود ریخته قدری از آن نجاست پاک شدم ، به منزل آمده ، میل دیدن آقای میرزا هاشم را کردم ، و دیده از دیدار ایشان روشن نمودم که فراش جناب اتابک اعظم آمده ، او را خواست . با هم به خدمت ایشان مشرف شدیم ، مهربانی و التفات فرمودند . آشپز فیروز میرزا ، مصالح چلو آهو پخته بود ، آوردند و آشپز، خان معیر  چلو کباب تبریزی پخته بودند ، حاضر کردند . وفور نعمت و اشتهای نواب منصور میرزا ؛

اشتهای زیاد و نعمت مفت

زندگی را وداع باید گفت !

گرسنگان از خوان نعمت جناب اتابک اعظم [و] از مرحمت پادشاه دین پناه سیر شده ، الحق هیچ وزیری این سفره نداشته ، غذایی که به اشخاص میهمان جناب اتابک اعظم می‌دهد ، مثل غذای خودشان است؛ خاصه و خرجی ندارد.  آقا هاشم ، ناظر ایشان ساعتی آسوده نمی‌شود، متصل در سر پا ایستاده ، به مردم خدمت می‌کند. بر خلاف غذاهای حاجی میرزا آقاسی[62] که آنچه خودش می‌خورد، برای حمال‌ها و فعله‌ها خوب بود تا به سایرین چه رسد! مکرر من حضور داشتم که ایلخانی ملعون قجر[63] و سایرین پنهانی نهار و شام خود را آورده آنجا می‌خوردند و مثل شام و نهار یحیی خان کرد که زیادی می داد، لکن هر کس می خورد ، بعد از رفتن فحش می داد ، بلکه مسهل لازم داشت که از بس روغن بد و چلو خشک بود. البته ثقل می‌کردند. دو ساعت در خدمت اتابک اعظم نشسته، کاغذهای بغداد میرزا جعفرخان مشیر الدوله[64] آمده، چون کار داشتند، همگی را رخصت دادند، به منزل‌ها رفتیم. نواب ملک منصور میرزا از روزی که به منزل آمده ، من او را مگر در خواب ببینم، چنانکه خان معیر پریروز می‌گفت: محمد مهدی میرزا در منزل من است، کاشکی در جای دیگر منزل کرده و به دیدن من می‌آمد، به جهت اینکه او را هرگز در منزل نمی‌بینیم و من هم نواب اخوی را همین طور می‌بینیم، کاشکی در جای دیگر منزل کرده بود و به دیدن من می‌آمد. پناه به خدا از لوطی علیخان که باز زنده  است. نشسته بودم، صدای یا علی بلند شد ، نبض من ساقط شد، بره و شیرینی آورده، گفت: اول پنج هزار به طبق کش بدهید، باقی آن باشد  در شهر به هم برسیم، چشم‌های او کبود شده، سن کثیفش[65] به هشتاد رسیده، سگ جانی نمی‌میرد جان عالمی خلاص شود، پسرهایش را آورد که اگر  من بمیرم، آنها را بشناسید ؛ مار از پودینه خیلی خوشش[66] می‌آید که دم سوراخش بیرون می‌آید. خود بس نبود، اولادش را هم آورده دست پر می‌دهد. [...]!. بعد از غروب فراش منزل شام آمده ، روانه شدیم. جناب اتابک اعظم در حضور بوده، ماهم به جمعیت شاهزادگان رسیده، با هم نشستیم تا جناب معزی الیه بیرون آمدند. ما به حضور مشرف شده مورد نوازش شدیم و شام صحیح خوردیم، دوباره بعد از شام به حضور خواستند؛ از هر تاریخی صحبت فرمودند، از شدت سرما کرسی گذاشته بودند. سه ساعت از شب گذشته ، به منزل‌های خود آمده استراحت کردیم.