روزهایی که ناصرالدین شاه از دوران ولایتعهدی تا سال 1307 ه. ق . در کن و سولقان گذرانیده است.در سال 1263 ه. ق. ناصرالدین میرزای ولیعهد برای انتظام کار آذربایجان به آن جا رهسپار می شود و روز نوزدهم صفر از دارالخلافه تهران خیمه بیرون زده ، نخست در قریه کن متوقف می شود.
یکشنبه نهم جمادی الاولی 1271 ه. ق . تا جمعه چهاردهم این ماه را ناصرالدین شاه در کن و سولقان گذرانیده است.روز چهاردهم ذی الحجه 1284 ه . ق. ناصرالدین به عزم شکار و تفرج به کن و پس از دو شب اقامت به سلیمانیه کرج می رود . در صفر 1290 ه. ق . ناصرالدین شاه به کن رفته است.روز شنبه نهم ربیع الثانی 1300 ه . ق . تا عصر سه شنبه دوازدهم همان ماه ناصرالدین شاه در کن بوده است.
روز یکشنبه بیست جمادی الاولی 1307 هجری قمری تا عصر سه شنبه بیست و دوم همان ماه را ناصرالدین شاه در کن گذرانیده است.
[یادداشت تقدیمی مؤلف روزنامه به حضور شاه]
هو الله
قربان خاک پای مبارکت شوم، اعلیحضرت ظلالله، شاهنشاه دین پناه، امر مقرر فرمودند که این بنده آستان شهریاری ملک قاسم قاجار، روزنامه شکار کن [22][و] سولقان[23] را بنویسید و اگر بتواند مزاح قلیلی از بابت نمک در طعام داخل روزنامه نماید، بلکه به سبب املاء و انشای بیقابلیت این جان نثار، قبله عالم تفریح بفرمایند. غلام حلقه به گوش هر قدر تلاش کردم که مضامین خاص پیدا گردد، در روزنامه ثبت و تحریر کنم ممکن و مقدور نشد. به دلیل اینکه بعضی از مردم میخواهند به صورت محترمین بوده و خود را داخل زمره مردمان معقول نمایند، هیچگونه سخن از آنها شنیده نمیشود. اگر مضمونی از آنها بتوان پیدا کرد، در خانههای آنها و پهلوی زنهایشان[24] است که این بنده را به آنجاها، راهی نیست و بعضی دیگر که مردمان معقولند و بسیار به تعقل راه میروند، امکان ندارد که از آنها مضمون به دست بیاید. پاره[ای] بی سر و پاها که نزدیک ما بندگان نمیآیند و مضمونی هم که از آن طایفه به دست میآید، قابل و لایق روزنامه حضور اقدس شهریاری نمیشود، لاعلاج بعضی از رفقا و اخوان را مضمون کرده و قدری مضمون تراشی نموده تا اینکه روزنامه محقری با کمال روسیاهی و خجالت و شرمساری نوشته، به حضور اقدس فرستاد. امید چنان است که از راه التفات مضمونهای بیمزه آنها را هم به نظر شفقت نگریسته، این بنده را از مخلصین و بندگان پاک دل پاک اعتقاد مثل همیشه دانسته، از زمره حلقه به گوشان، اخراجم نفرمایید. امر الاشرف الاعلی مطاع.
بسماللهالرحمنالرحیم
حسبالحکم اعلیحضرت شهریاری، روحی و روحالعالمین فداه، روزنامه شکار کن[25] و سولقان را ، این بنده آستان [ملک قاسم قاجار ]بنویسد؛ چون مثلی است مشهور که حکم حاکم و مرگ مفاجات و همچنین حکم پادشاه تالی احکام الله است ، خوانندگان این روزنامه باید گلهگذاری را موقوف کرده و اگر متن واقع بنویسم، نباید برنجند که دروغگویی، شیوه این بنده جان نثار نیست.
اول، صبح یوم دوشنبه 12
صدای توپ سواری به گوش این بنده رسید. مثل شیر شکاری خون در عروق به جوش آمده، امر به زین کردن یابوها شد و خود برای گذرانیدن امر ماهوت سرباز که قرار شده بود، رو به طرف کاروانسرای گرجیها کرده، در بازار از شدت زیادی مردم هزار جا تنه خورده و به خرهای باردار { ... }[26]با یابوهای طهرانی کشتیها گرفته، با سگهای محله و تولههای شکاری شکارچیان توی هم رفته، با هزار معرکه به اعانت دو سه نفر از ترکان ... که پیش روی بنده بودند و به جهت من راه باز میکردند، در نفس آخر خود را به کاروانسرای گرجیها انداخته، به بالاخانه قره پط و خواجه پطروس[27] رسیدم. از بس تقلا کرده نزدیک بود از گرسنگی غش کنم .گرجی مزبور به جهت امورات خود به جای دیگر رفته بود؛ به کسان خواجه گرجی اظهار گرسنگی کردم، گفتند چلو پزی از ترکان تبریز در بازار کار میکند. از شعف شنیدن اسم چلو، ضعف بر غش افزود؛ چه فایده که آورنده چلو، مورچهسوار شده بود. اقلاً دو ساعت طول کشید تا چلو رسید. یک عدد شاهماهی که مشهورترین ماهیهای گرجستان است از خانه خواجه قرهپط آورده، بنای پختن آن را هم گذاشتند. هر چه ملتمس شده که زود باشید از گرسنگی میمیرم، گفتند حکما باید ماهی هم پخته با هم بیاوریم. بالاخره ماهی پخت اما چه فایده چلو سرد شده، برنج ها [هم] مثل برنج نپخته و میخ آهن گشته، هر طور بود به مطلب خود رسید. به مضمون اینکه:
|
|
سر دستم اگر به قاب رسد |
|
میزنم نقب تا به آب رسد |
|
پهلوی دوری را شکافته، نجویده بلعیده تا خود را سیر کردم. در آن زمان خواجه مزبور آمد و حاجیموسیخان گرک یراق[28] رسیده معامله را گذرانیدم. در این معاملات اصل و فرع حکایتی نیست، دلاّلی و شاگردانه آخرش معرکه است.
آنها را هم راضی کردم. چهار ساعت به غروب مانده از آنجا سوار شده باز از راه بازار، به هر طریق بوده ، از دروازه قزوین بیرون شدم. محشر غریب در راه بوده، هر کس از شهر به شکار رفته مالهایش را برگردانیده، در بین راه همه حیوانات جفتک انداخته رو به طویله میرفتند. پنج شش جا نزدیک بوده لگدکوب قاطر و یابو شده؛ لاعلاج از راه کناره گرفته، پناه به خدا به سنگلاخ افتادم. ترکها گفتهاند {...}واقعاً همین طور بود ، چون گاهی میتاختم، سنگ از زیر پای اسب جلودار در میرفت، به کلّه اسب من میخورد و گاهی اسب من سَر سُم میرفت.
بعضی وقت یابوی من به زانو مینشست. سبحانالله ، امروز طالع من چه نحوست داشت. نه والله چنین میدانم که این روزها واقعاً برگشت طالع من است. قوش قزل بی پیر من که کلاغ و قوزقون میگرفت، امروز گویا قهر کرده است یا خجالت از شکار خود میکشد. هر چه کردم که به رفقا خدمت کنم ، یکی از دشمنانشان را بلکه گرفته باشم، نشد.[29] میترسم محسن میرزا[30] گله از من بکند که چرا به هر طور بود، دشمن ایشان را نگرفتم. باری نزدیک ده رسیده، از منزل خود خبر نداشتم. فراشی آمد که منزلت را مینمایم . به پیش افتاد؛ و همه جای ده را گردیدیم. بالاخره در کنار واقعی ده که از همه دورتر بود منزل خود را جسته، خسته و مانده به منزل رسیده، که صدای جنگ بلند شده؛ غلامان رشید به سر یابوهای من ریختند که در طویله بیرون کنند. از این طرف نوکرهای خر من بیرون دویدند، اوقاتم تلخ شده که معرکه خواهد شد.
نواب ملک منصور میرزا[31] دگنک[32] خود را برداشته، بیرون دوید. یکی به این یکی به آن، جبه به دوش به میان گل و خاک افتاده، سبیلهای مبارکش معلوم است که در کوچه به چه آلوده شده تا غلام ها را ساکت کرده. فراشی از جناب اتابک اعظم[33] که به مهمانداری من مشغول است، در میانه دستش زخم شد. به یوز باشی[34] خبر دادند. غلام تنبیه شد، دو تومان انعام به فراش اتابک اعظم دادند مفسده خوابید؛ رسیده بود بلایی، ولی به خیر گذشت. نزدیک غروب چای خود را خورده بودیم و به عمر و دولت قبله عالم دعا کرده نشستیم تا آنکه شام خبر کردند. روانه حضور مبارک شده، مورد التفات شاهنشاهی شده، مسمی بره عنایت شد، خوردیم. سر شام صحبت از همه جا اتفاق افتاد. از روزنامه پرسیدند، عرض کردم مینویسم، فرمودند: البته بنویس. از شام خلاص شده بیرون آمده؛ قهوه صرف کردیم. چون خسته بودند، مرخص فرمودند که هر کس به منزل خود رفته، به استراحت مشغول بشویم. رسیدم[35] منزل، ملک منصور میرزا گفت که: خاخان داداش، ممیدانی این منزل کیست؟ اینجا منزل حکام معزول آذربایجان است، وقتی بهمن میرزا[36] از تبریز آمد، اینجا منزل کرده بود . نواب شاهزاده از طرف قبله عالم که ولیعهد بوده آمده که ببیند بهمنمیرزا به چه حال است. پستویی در منزل است که حاکم گریخته در آنجا خوابیده، ملکمنصورمیرزا، که داخل شده، گفته بوده است: تو کیستی که به بنده منصورم، چشمانتان را[37] باز کنید. خلاصه قدری ریشخند کرده، برگشته بود. من که این حکایت را شنیده، گفتم دیگر ماندن من در این محوطه ممکن نیست که نکبت [به] بار میآورد؛ آدم به اطراف ده فرستادم تا منزل دیگر معین کردند، اما تفاوت معزولین این بوده که آن معزول اول گریخته بوده، من استدعای خلاصی کرده بودم، او به زیر بیرق[38] دولت روس رفته، من به زیر سایه پادشاه دین پناه و به حمایت جناب اتابک اعظم آمدهام، او مدعی سلطنت بوده، من کمترین غلام دولتم، انشاالله در همه حال تفاوت این دو معزول مشخص خواهد شد تا به مردم معلوم شود که او به کجا رفته [و] من به کجا آمدهام، میرزاها هم البته در محاسبه باید تفاوت بگذارند، ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا[39]