روزهای زندگی ناصرالدین شاه در کن-8

صبح روز شنبه 17

 قبله عالم بندگان را به نهار طلبیده ، مقرر کردند که ظهر باید سوار شده قدری شکار کرد. هنگام ظهر سوار شدند و به طرف دست راست ده که هزار دره[67] می‌گویند، تشریف بردند. عجب چشم اندازی داشت، همه جا زیر پای بود، هیچ درخت و علفی نبود که پیدا نباشد. قبله عالم قدری ایستاده، تعریف فرمودند. بعد از آن قدری بالاتر رفته ، حکم به شکار فرمودند، حیف که هیچ چیز نبود و با سواران از هر طرف خرگوش زیاد آورده ، یک دانه طشی[68] هم سربازها زده بودند. چون قاعده اهل لغت این است که برای هر لغز[69] ، شعری شاهد می‌آورند، این بنده که شاعر نیست، لاعلاج از تصنیف های ترکی شاهد می‌آورم ؛ در لغز طشی فرموده‌اند:

ای طشی، جانم طشی

[ای] دین و ایمانم طشی

و هم چنین نواب محسن میرزا یک عدد کبک شکار کردند، [...]

یک مشت اشرفی انعام گرفتند ، قبله عالم از سر تل هزار دره برگشتند. مخلص خالص با یحیی میرزا رفتیم ، بلکه شکاری کرده باشیم ، چیزی پیدا نشد، رو به منزل رفتم ، اما اعلی‌حضرت شهریاری در سر تل مزبور ایستاده، تفنگ انداختند، امروز شش تیر متوالی ایستاده در سر پا زدند ، تا امروز چنین تفنگ انداختن نشنیده‌ایم {و} ندیده‌ایم، خدا از چشم بد محافظت کند. یک تیر هم جعفر قلی خان بعد از بیست تیر زده بود. ملک منصور میرزا هم نزدیک کلاه را زده انعام گرفت. در برگشتن کنار رود خانه پیاده شده ، چای صرف فرموده بودند و بنده خود را احضار نمودند من نبودم، دو ساعتی به غروب مانده، به منزل تشریف آوردند، فرموده بودند: خان عمو پیر شده است، تنبل شده است، خیر، والله از این جوان ها خیلی زرنگ‌تر و بهترم، بعد از التفات پادشاهی و محبت جناب اتابک اعظم و گذشتن حساب ، باز جوانیم از سر می‌گیرد. از کوه سنگ می‌غلطانم بلکه کوه را از جا می‌کنم . این روزها این‌قدر خرگوش می‌آورند که حد و حساب ندارد و همه را به حکیم کلهک[70] می‌بخشند. حکیم اینقدر خرگوش را چه می‌کند، بلکه قورمه[71] زمستانی می‌سازد والاّ خوردنش ممکن نیست. هنگام غروب محسن میرزا به منزل بنده آمد، اخبار شام شده، به حضور مشرف شدیم در سر شام صحبت از هر طرف داشتند، محسن میرزا به من  لطیفه گفت، من هم رو کردم، اما در نهایت ادب. زیاد جایز نیست. قبله عالم وقت آمدن، به منزل اتابک اعظم  تشریف برده بودند و اتابک بعد از رفتن قبله عالم به منزل میرزا هاشم آقا رفته، وقت شام به منزل خود تشریف بردند . شب را به حضور مشرف شده شام خوردیم بعد از شام مرخص فرمودند، هر کسی به جای خود رفته ، به تدارک شکار صبح به پاک  کردن تفنگ و طپانچه مشغول شدند.

روزهای زندگی ناصرالدین شاه در کن-7

صبح یوم یکشنبه 18

 پیش از طلوع آفتاب توپ صدا کرد ، ما ها نشسته بودیم که گفتند : قبله عالم تشریف بردند ، با هزاران جان کندن رخت های خود را پوشیده سوار شدیم اینقدر تاخته تا به تیپ[72] اعلیحضرت شهریاری رسیدیم. محشری بود امروز توله سگ تازی دو رگ کمک[73] هر چه بود ، همراه آورده بودند، بلکه همه آهو بگیرند، غلام ها هم اول شب به یافت آباد[74] و فیروز آباد[75] رفته بودند، حرکت کرده صبح چهار ساعت از دسته گذشته  راه افتادند، قبله عالم پیاده شده در آنجایی که بایست بنشیند، ایستاده [با ]دوربین نگاه می‌کردند. جناب اتابک اعظم در حضور مدتی ایستاده بودند که سوار حرکت کرده می آمدند. گاهی خرگوشی در می‌آمد، همه یک دفعه داد می‌زدند که آهو آمد. گاهی روباه در صحرا می‌جنبید، باز شاهزادگان و سایر مردم داد می زدند که آهای آهو آمد. گاهی گردباد پیدا می‌شد، سوار به هم می‌خورد که این است، رسید، تفنگ‌ها را سر پا می‌کشیدند[76] و دل‌ها می‌تپید[77] ، تازی‌ها زوزه می‌کشیدند، سواران رشید اسب ها را سوار شده به پیش آمده ، قبله عالم هم سوار شدند که بگیر بگیر ، بلند شد، پشت نهر حاجی میرزا آقاسی که نهر کرج[78] باشد، سوار شکار دوان،  گرد کردند، سوار این طرف که دیدند باز بنای جنب جوش گذاشتند، پناه به خدا نزدیک بود همدیگر را عوض آهو بگیرند، خیر و الله نزدیک بود خر بگیر بکنند، قبله عالم دیدند که سوار از دست در آمدند، مقرر فرمودند، سواری رفته، خبر بیاورد.

ده دقیقه [طول] کشیده، سوار برگشت، معلوم شد روباهی بود که آن بد بخت پیش سوار افتاده بود، او را متعاقب کرده بودند و آن حیوان هم خود را به نهر حاجی علیه ما علیه انداخته ، جانش را خلاص کرده بود . خجالت جزئی به سواران دست داد که در این بین، گرد دیگری بلند شد که این دفعه بنده هم داد زدم که: ای قوشچی‌ها ، قوشهای ایلخان را بیاورید ! گرد را تعاقب کرده ، سوار نزدیک رسید قوش‌ها آمدند، همین که نزدیک شد دیدیم این هم خرگوش است ، باز بنده با سایرین خجالت کشیدیم . قبله عالم دیدند که دیگر چیزی نیست فرمودند که ناهار باید خورد. به آفتاب گردان تشریف بردند. جناب اتابک اعظم هم به آفتاب گردان خود رفتند. ما بندگان منتظر نهار ایستاده بودیم که قیه و های بلند شد. اسب‌ها را آورده در خاک پای مبارک باز  به جای اصلی معاودت کردیم. باز دیدیم گرد داشت که  به همه طرف می‌رود. از شدت گرد دوربین هم کار نمی‌کرد، حسن خان پسر فضلعلی خان قراباغی آمد که یک آهو از طرف کن گذشت. تازی بیگلر بیگی را سر دادند، تار شده، رفت. گفتند بیگلر بیگی کیست ؟ اول به پختگی گفت خیر نمی دانم، ندانستم. بعد از آن گفت محمد خان بیگلر بیگی آن مفلوک در شهر [...] خوابیده بود . ندانستم به چه دلیل این حرف را زد، جناب اتابک اعظم فرمودند که محمد خان در شهر است.

خلاصه دروغ  قراباغی مشهور است و در آن بین گرد شدت کرد، سوار در صحرا به همه طرف تاختند گویا یک آهو دیده بودند. می‌دواندند که صدای تفنگ بلند شد، مطلب به یقین مبدل گردید. معلوم شد یک آهو از طرف دست راست آمده، رو به صحرا رفته است. این بدبخت نمی‌دانست به کدام طرف می‌رود. هر طرف می‌رفت سوار بود [و] تازی و کپک[79]. در آخر آن طرف نهر کرج به رویش ریختند، یعنی از دور پیدا بود که جنگ می‌کنند و به همدیگر کتک می‌زنند. قبله عالم تفریح می‌فرمودند و لذت می‌بردند. چه فایده، دور بود و درست دیده نمی‌شد. گرفتار شدن آهو معلوم شد. قبله عالم برگشتند ، به چادر تشریف بردند نهار میل بفرمایند. سر نهار بودند که چندین سوار نزدیک بود به سر سفره بریزند. اعلی‌حضرت شهریاری فرمودند کنار باشید تا نهار میل کنیم. ساعتی گذشت برادر مصطفی قلی خان افشارسر آهو را آورد که من زده‌ام. دقیقه گذشت، یک تازی خون آلود آوردند که این گرفته است . نزدیک به آخر نهار آهو را آوردند که جای درست در او نمانده بود . غلام و عمله این آهوی تکه تکه[80] را با سلام و صلوات آوردند، در کنار ایستادند تا اینکه نهار تمام شده به حضور طلبیدند . که آمده ، طی دعوای خود را حضورا بکنند. پناه بر خدا از این محشر. همه قسم می‌خوردند و یکان یکان می‌گفتند که من زده‌ام. در این بین نواب ملک منصور میرزا پیدا شد ، من عرض کردم این هم خواهد گفت من زده‌ام. عرض من راست شد. تا رسید گفت که ممن زده‌ام. بسیار خنده کردیم.

قبله عالم ساعتی طول دادند که تماشای زیاد بفرمایند. آخر معلوم شد که جای زخمی دارد [و] گاهی دندان تازی [و] گاهی ساچمه چهار پاره به نظر می‌آمد . عباسقلی خان، یوز باشی جناب اتابک اعظم با تازی آغا جوهر گرفته بود، انعام به همه آنها دادند. دقیقه گذشت یک دسته غلام آدمی یک حیوان به دست گرفته، طهماسب یساول  هم[81] جلوی اسب، به دست به خاکپای مبارک مشرف شد. عجب‌تر آن بود که پاره {ای} نواب ملک منصور میرزا را شاهد می‌آوردند . بعضی تازی را پیش می کشیدند که شاهد ، خون بدن این تازی است، خلاصه تفریح بیش از این نمی‌شد. قبله عالم همه را نزدیک خواستند، انعام عنایت فرمودند. اقل انعام اشرفی دو هزاری است. خلاصه بعد از اینها بنای تفنگ اندازی شد. سه تیر زده شد، یکی خسرو خان و یکی فرخ خان ، یکی هم برادر شاطر باشی. تا سوار شدند خرگوشی گرفته بودند، ول کردند گریخت. قوش‌های ایلخانی گرفتند. یکی دیگر آوردند باز سر دادند. صد سوار [و] پنجاه تازی متعاقب کردند نتوانستند بگیرند، آخر گریخت. جانش خلاص شد. قبله عالم فرمودند کالسکه حاضر است؟ امیر آخور لبیگ گفته سوار شدند و جناب اتابک اعظم بر کالسکه خود نشسته، طرف منزل روانه شدند.

ما هم با محسن میرزا از صحرا راهی شدیم تا نزدیک کن ، یک روباهی در آمد، تازی کله من تعاقب کرده، دور از پیچ و خم و راه دور، تازی روباه را گرفته، توله‌های محسن میرزا رسیده، از دست تازی گرفتند و بچه‌ها پیاده شدند از دست توله ها روباه را بگیرند. از دست آن هم در رفت تا اینکه  خود را به چاه کهریزی رسانید. سی ذرع بیشتر بود. معلق زده پایین افتاد رفت که رفت. ما هم کنار رودخانه می‌آمدیم، خرگوشی برخواست، آن را هم دواندند، تازی باز متعاقب کرده، جلو دارهای پادشاهی هم تازی سر داده بودند، خلاصه خرگوش گرفته شد، نواب محسن میرزا از همه گرفته، به دست نوکرهای من دادند، بلکه انعامی گرفته باشند، به جهت اینکه  در این سفر هیچ نگرفته بودیم. [...]های من خرگوش را از گوش آویخته بودند . آن هم در را گم شد . قدری محسن  بی‌حسابی کرد ، اما حق پدر و پسری را به جا آورده در آنجا هم که صدای توپ پیادگی[82] به گوش رسید آمده ، در کنار رودخانه پیاده شدیم . انفیه کشیدیم ، سیگارت ساخته لذت بردیم، قوش های خود را سیر کرده سوار شدیم ، به منزل رسیدیم ؛ نواب محسن میرزا را به  منزل خود بردم، بلکه از دست شاهزاده خانم خلاصش بکنم ، خدمتی به پسر خود نموده باشم. دقیقه نشسته بود که آدم آقای میرزا هاشم آمد، حکما بردند. من باز تنها مانده ، نشستم تا غروب شده. دمل[83] زیادی در مواضع خاص در آمده بود که امروز بدتر از هزار چماق به من اثر کرده، واقعاً خسته شده بودم. وقت شام نتوانستم به خاکپای مبارک مشرف شوم، در منزل خود آش گرمی خورده، می‌خوابیدم که نواب منصور میرزا به قراره  قدیم در منزل نبود . در آخر شام شکور نام، ملازمش آمد که شاهزاده می‌فرمایند برای من شام نگاه دارید ؛ من هم سینه بره کباب بود کنار گذاشتم، در حقیقه جای خوب بره همان جایش بود.

ساعتی گذشت وقت جو ، شاهزاده آمد حالا خدا بدهد کباب را آوردند . دهان خود را باز کرده که دندان ندارم. هرچه از این کباب چارکی بخورد ، آخر مصلحت چنین دانستم که شاهزاده بی دندان هضم کرده‌اش را میل کند، بی‌زحمت تر است تا دندش نرم می‌شد، دندان‌هایش را نگاه می‌داشت. آخر دلم به حالش سوخت، آش اناری پخته بودند، برایش آوردند میل کردند. قرار چنین شد که هضم کرده را در شهر در سر سفره خود میل بفرمایند، علی الخصوص شب‌هایی که با کدبانوهای خود می‌نشیند و خدمتکار کدبانوی[‌...‌] در این صورت از خانه جنبیدنش غلط است، مصلحت آن است که با عیالش مشغول [...] باشد. و شب را در کمال خوبی خوابیدیم.

روزهای زندگی ناصرالدین شاه در کن-6

صبح روز شنبه 17

 قبله عالم بندگان را به نهار طلبیده ، مقرر کردند که ظهر باید سوار شده قدری شکار کرد. هنگام ظهر سوار شدند و به طرف دست راست ده که هزار دره[67] می‌گویند، تشریف بردند. عجب چشم اندازی داشت، همه جا زیر پای بود، هیچ درخت و علفی نبود که پیدا نباشد. قبله عالم قدری ایستاده، تعریف فرمودند. بعد از آن قدری بالاتر رفته ، حکم به شکار فرمودند، حیف که هیچ چیز نبود و با سواران از هر طرف خرگوش زیاد آورده ، یک دانه طشی[68] هم سربازها زده بودند. چون قاعده اهل لغت این است که برای هر لغز[69] ، شعری شاهد می‌آورند، این بنده که شاعر نیست، لاعلاج از تصنیف های ترکی شاهد می‌آورم ؛ در لغز طشی فرموده‌اند:

ای طشی، جانم طشی

[ای] دین و ایمانم طشی

و هم چنین نواب محسن میرزا یک عدد کبک شکار کردند، [...]

یک مشت اشرفی انعام گرفتند ، قبله عالم از سر تل هزار دره برگشتند. مخلص خالص با یحیی میرزا رفتیم ، بلکه شکاری کرده باشیم ، چیزی پیدا نشد، رو به منزل رفتم ، اما اعلی‌حضرت شهریاری در سر تل مزبور ایستاده، تفنگ انداختند، امروز شش تیر متوالی ایستاده در سر پا زدند ، تا امروز چنین تفنگ انداختن نشنیده‌ایم {و} ندیده‌ایم، خدا از چشم بد محافظت کند. یک تیر هم جعفر قلی خان بعد از بیست تیر زده بود. ملک منصور میرزا هم نزدیک کلاه را زده انعام گرفت. در برگشتن کنار رود خانه پیاده شده ، چای صرف فرموده بودند و بنده خود را احضار نمودند من نبودم، دو ساعتی به غروب مانده، به منزل تشریف آوردند، فرموده بودند: خان عمو پیر شده است، تنبل شده است، خیر، والله از این جوان ها خیلی زرنگ‌تر و بهترم، بعد از التفات پادشاهی و محبت جناب اتابک اعظم و گذشتن حساب ، باز جوانیم از سر می‌گیرد. از کوه سنگ می‌غلطانم بلکه کوه را از جا می‌کنم . این روزها این‌قدر خرگوش می‌آورند که حد و حساب ندارد و همه را به حکیم کلهک[70] می‌بخشند. حکیم اینقدر خرگوش را چه می‌کند، بلکه قورمه[71] زمستانی می‌سازد والاّ خوردنش ممکن نیست. هنگام غروب محسن میرزا به منزل بنده آمد، اخبار شام شده، به حضور مشرف شدیم در سر شام صحبت از هر طرف داشتند، محسن میرزا به من  لطیفه گفت، من هم رو کردم، اما در نهایت ادب. زیاد جایز نیست. قبله عالم وقت آمدن، به منزل اتابک اعظم  تشریف برده بودند و اتابک بعد از رفتن قبله عالم به منزل میرزا هاشم آقا رفته، وقت شام به منزل خود تشریف بردند . شب را به حضور مشرف شده شام خوردیم بعد از شام مرخص فرمودند، هر کسی به جای خود رفته ، به تدارک شکار صبح به پاک  کردن تفنگ و طپانچه مشغول شدند.

روزهای زندگی ناصرالدین شاه در کن-5

صبح یوم جمعه 16

در فکر حمام و غسل جمعه بودم ، گفتند در ده حمامی است که آبش زیاد کثیف[60] نیست و آب مضاف نمی‌توان گفت. به هر طور بود به آن حمام رفته، داخل خزانه شدم. سبحان الله چه آبی ، روغن سیاهی بود بلکه نفت[61] واقعی! خدا به هیچ بنده مسلمانی ننماید. هر که پاک  به این حمام‌ها برود، نجس بر می‌گردد. هر که نجس باشد ، معلوم،  نجس‌تر[ می ] شود. چون نجس تر شود، لاعلاج زود بیرون آمده، آب سرد بر سر خود ریخته قدری از آن نجاست پاک شدم ، به منزل آمده ، میل دیدن آقای میرزا هاشم را کردم ، و دیده از دیدار ایشان روشن نمودم که فراش جناب اتابک اعظم آمده ، او را خواست . با هم به خدمت ایشان مشرف شدیم ، مهربانی و التفات فرمودند . آشپز فیروز میرزا ، مصالح چلو آهو پخته بود ، آوردند و آشپز، خان معیر  چلو کباب تبریزی پخته بودند ، حاضر کردند . وفور نعمت و اشتهای نواب منصور میرزا ؛

اشتهای زیاد و نعمت مفت

زندگی را وداع باید گفت !

گرسنگان از خوان نعمت جناب اتابک اعظم [و] از مرحمت پادشاه دین پناه سیر شده ، الحق هیچ وزیری این سفره نداشته ، غذایی که به اشخاص میهمان جناب اتابک اعظم می‌دهد ، مثل غذای خودشان است؛ خاصه و خرجی ندارد.  آقا هاشم ، ناظر ایشان ساعتی آسوده نمی‌شود، متصل در سر پا ایستاده ، به مردم خدمت می‌کند. بر خلاف غذاهای حاجی میرزا آقاسی[62] که آنچه خودش می‌خورد، برای حمال‌ها و فعله‌ها خوب بود تا به سایرین چه رسد! مکرر من حضور داشتم که ایلخانی ملعون قجر[63] و سایرین پنهانی نهار و شام خود را آورده آنجا می‌خوردند و مثل شام و نهار یحیی خان کرد که زیادی می داد، لکن هر کس می خورد ، بعد از رفتن فحش می داد ، بلکه مسهل لازم داشت که از بس روغن بد و چلو خشک بود. البته ثقل می‌کردند. دو ساعت در خدمت اتابک اعظم نشسته، کاغذهای بغداد میرزا جعفرخان مشیر الدوله[64] آمده، چون کار داشتند، همگی را رخصت دادند، به منزل‌ها رفتیم. نواب ملک منصور میرزا از روزی که به منزل آمده ، من او را مگر در خواب ببینم، چنانکه خان معیر پریروز می‌گفت: محمد مهدی میرزا در منزل من است، کاشکی در جای دیگر منزل کرده و به دیدن من می‌آمد، به جهت اینکه او را هرگز در منزل نمی‌بینیم و من هم نواب اخوی را همین طور می‌بینیم، کاشکی در جای دیگر منزل کرده بود و به دیدن من می‌آمد. پناه به خدا از لوطی علیخان که باز زنده  است. نشسته بودم، صدای یا علی بلند شد ، نبض من ساقط شد، بره و شیرینی آورده، گفت: اول پنج هزار به طبق کش بدهید، باقی آن باشد  در شهر به هم برسیم، چشم‌های او کبود شده، سن کثیفش[65] به هشتاد رسیده، سگ جانی نمی‌میرد جان عالمی خلاص شود، پسرهایش را آورد که اگر  من بمیرم، آنها را بشناسید ؛ مار از پودینه خیلی خوشش[66] می‌آید که دم سوراخش بیرون می‌آید. خود بس نبود، اولادش را هم آورده دست پر می‌دهد. [...]!. بعد از غروب فراش منزل شام آمده ، روانه شدیم. جناب اتابک اعظم در حضور بوده، ماهم به جمعیت شاهزادگان رسیده، با هم نشستیم تا جناب معزی الیه بیرون آمدند. ما به حضور مشرف شده مورد نوازش شدیم و شام صحیح خوردیم، دوباره بعد از شام به حضور خواستند؛ از هر تاریخی صحبت فرمودند، از شدت سرما کرسی گذاشته بودند. سه ساعت از شب گذشته ، به منزل‌های خود آمده استراحت کردیم.

روزهای زندگی ناصر الدین شاه در کن-4

صبح پنج شنبه 15

 چای صرف کردیم، اعلی‌حضرت شهریاری به سولقان تشریف می‌بردند. صدای شیپور بلند شده، سوارها حاضر شدند. بنده شرمنده به جهت درد چشم ممکن نشده سوار شوم . به نواب ملک منصور میرزا گفتم عذر نیامدن مرا بخواهد. عجب وکیلی معین کردم که حرف خودش را نمی‌تواند بزند ، حرف مرا از کجا خواهد زد؟! چون راه بد بود، حکم کرده عمله رفته، راه را ساخته بودند. با نهایت خوبی تشریف بردند، در آنجا کباب زیاد پخته، بندگان خورده بودند و تفنگ‌اندازان در حضور مبارک تیراندازی کرده، قبله عالم خود به دست مبارک، سر دست ایستاده، سه راس نر زدند، دو تیهو هم جعفر قلیخان ایلخانی زده بود . به تماشای قبر سید نوربخش[59] رفته بودند. قدری هم برف باریده، طرف عصر برگشتند. سرکار اتابک اعظم در خدمت بوده، شکر خدا به خدام درگاه در این عهد بسیار خوش می‌گذرد. پادشاه جوان، در حقیقه ایران جوانی از سر گرفته است، همیشه با سواری و خوش‌گذرانی هستند.

نواب فریدون میرزا و فرهاد میرزا به جهت تنگی راه دو ساعت پیشتر برگشته بودند. این بنده هم مشغول نوشتن روزنامه بودم ، فرستادم حکیم آقا از منزلش آمده، مشغول صحبت شدیم و از تبریز پرسیدم. امروز گویا هفت ، هشت قطعه کبک و تیهو آورده بودند و از آن جمله یکی را سلطان کشف آورده که در بین راه گرفته‌ام، از قراری که رفقا گفتند راست نبوده است ، روز پیش در کوه زده بودند. امروز امری که قابل ذکر باشد، واقع نشد. مضمونی در دست نیست که مزه به کار برده، تحریر کنم، شب نواب فریدون میرزا و فرهاد میرزا و لطف الله میرزا بعد از مرخصی حضور مبارک، به منزل بنده آمدند؛ شب نشینی کردند . از التفات قبله عالم مرکبات خورده، افاده علوم عربیه کرده، از کتب فرانسه بعضی حکایت‌ها برای آنها خواندم، صحبت کردم. ملا جوانشیر طیار ، پیرمرد یکصدو دوازده ساله قندهاری از احمد شاه افغان، و سایر بزرگان افغان، حکایت‌ها کرده، الحق تاریخ زبانداری است. شب و روز با این بنده صحبت می‌کند، مردی است به قدرت جوانان سی ساله، در هر قدرت تفاوتی با جوانان ندارد و روزی سه مرتبه پختنی می‌خورد و روزی سه دفعه چای میل می‌نماید، اینکه روزهای او؛ شب‌ها هم همین قدر میل می‌کند، من آرزو دارم که ده یک این پیرمرد قدرت خوردن و خوابیدن داشته باشم، نمی‌شود و نخواهد شد. پیاده راه رفتن او غریب است. روزی ده فرسخ بیشتر می‌تواند [راه] برود. حکایتی می‌کرد که شنیدن آن بد نیست ؛ پادشاهی از گذشتگان ، روزی به پیره مردی رسید و گفت: دو را سه کرده‌ای؟ گفت: خیر، باز گفت: دور را نزدیک کرده‌ای؟ گفت: خیر، باز پرسید: میان برادرها تفرقه انداخته‌ای؟ گفت: خیر.  پادشاه به آن پیر گفت: ارزان نفروشی. پادشاه به شهر آمده، از وزرای خود پرسید، نتوانستند جواب بدهند. فرمود یا جواب این سه معما، یا اینکه  شما را ترجمان می‌کنم. اینها همه جا رفتند، نتوانستند تا آخر آن پیر را پیدا کردند از او پرسیدند. اول نگفت بعد از آن{ که } مبلغ گزافی گرفته، پیر حل معما را کرده، وزراء آمدند به پادشاه عرض کردند. این معما را باید خوانندگان روزنامه حل کنند، و الاّ جریمه دارند. اکثر اوقات از این معما و مثل‌ها دارد . باری شب را به جهت درد چشم، به حضور نرفته، خوابیدم.

روزهای زندگی ناصر الدین شاه در کن-3

صبح یوم چهارشنبه 14

 قبله عالم استراحت فرموده، سواری موقوف بود. مخلصان و بندگان هر کسی در منزل خود با همجنس و با رفیق خود نشسته، صحبت می‌کردیم، هنگام نهار به حضور اعلی‌حضرت ظّل‌اللّهی[49] مشرف شده، از مرحمت‌های گوناگون قبله عالم سیر و سیراب شدیم. بعد از ناهار هر کس به جای خود رفته، به کارهای خود مشغول گشتند. جناب اتابک در منزل آقای میرزاهاشم تشریف داشتند که عالیجناب حاجی‌آقامحمدحکیم پسر حکیم ‌اسمعیل‌تبریزی از آشنایان قدیم جناب معزی‌الیه وارد شده، مورد نوازشات امیرانه گردید. در تبریز، این سفر آخر بنای این بنده و حکیم چنان بود که با هم سفر کرده و من وارد طهران شدیم. چون ریش‌سفید آذربایجان با من بنای کج‌رفتاری را گذاشت، از تبریز سر زده بیرون آمده و در شیشوان ده دوازده روز مانده بودم که محصل باقی موهوم از تبریز وارد شده از آنجا هم بی‌خبر روانه درالخلافه و آستان شهریاری گشتم. چقدر در پرده گفته ، خود را گول بزنم ؟ گریختم ، من مرد دوازده هزار تومان باقی خور نبوده و قوه دادن این مبلغ را نداشتم،  البته می‌گریختم، چاره این درد جز التفات پادشاهی و محبت جناب اتابک نیست. امیدوارم رسیده، رفع این ظلم را بفرمایند؛ در روزنامه بیش از این جایز نیست. چون روز تعطیل و خالی از مضمون بود، این دو کلمه هم نوشته شد.

دو نفر چاپار مقرب‌الخاقان[50] میرزاحسن‌خان وزیر نظام[51]، روانه تبریز بودند، ساعتی نشسته، به عیال خود کاغذ نوشتم. تمام نشده نواب محسن میرزا، فرزند بی‌صدای من آمده صحبت کردند. چون شب را نخوابیده بود، او هم رفت‌. منصور میرزا هم به غیر از منزل خودش همه جا است. او را هم با پنجاه توله شکاری نمی‌توان پیدا کرد. در آخر بنده ماندم [و] دو گوشم. تا غروب شده هی انتظار شام کشیدیم. باز محسن‌میرزا حضور داشت، فراش نیامد. لاعلاج شخصی به در خانه فرستادیم که چرا به شام اخبار نمی شویم؟ خبر آوردند که اعلی‌حضرت ظّل اللّهی[52] بر سر سفره نشسته، شام میل می‌فرمایند. به دو ، راه افتادیم که قبله عالم فرمودند: کجا بودی؟ عرض کردم در منزل. فرمودند: مگر وقت شام را نمی‌دانید؟ عرض کردم که خیال کردیم که اخبار نخواهند فرمود. مقرر شده که بعد از این در وقت شام حاضر باشید. نواب‌یحیی‌میرزا[53] هم پیش از شام منزل بود و از شکار نکرده صحبت می‌کرد. شام را در حضور خورده، با نواب‌فریدون‌میرزا در بیرون قدری صحبت کردیم که فراش مرخصی آمد، مثل سربازی که بعد از مشق مرخص شوند ، فی الفور حیاط[54] از لوث وجود منحوسان خالی شده، هر کس به منزل خود رفته، نشستیم. چون خان‌معیر[55] به دیدن من نیامده بود، آقاجان آقا را فرستاده بود که می‌خواهم شما را دیدن کنم. با نواب‌مهدی‌خان‌کچل آمدند. در این بین جعفرقلی‌خان ایلخانی[56] و سلیمان‌خان افشار[57] [و] شاهزاده محمد‌یوسف‌افغان[58] هم به شب نشینی آمده، شام خوب از منزل معیر آوردند. نشسته شام خورده ، از شکار آهو و سفر خودشان این قدر گفتند که من ، بدتر از آنها خسته شدم . نواب یحیی میرزا مدعی همه بود که هیچ نگرفته، یعنی دو آهو با قوش‌ها گرفته باقی دیگر را تفنگچی زده . خود یحیی میرزا هم زخمی شجاع الدین خان را سر برید، فخر می‌کرد. یکی را هم ایلخانی گویا زده بود، راوی اش [...] بود. به صح نرسید ، از مرحمت پادشاه صحبت کرده نواب ملک منصور میرزا که شام را در حضور مبارک ، تنها خورده بود ، کباب افغانی دیده، پلو قرقاول مشاهده کرده، باز اشتهایش به جوش آمده یک شکم دیگر تناول فرموده اند. محمد مهدی میرزا هم از کباب‌ها قدری خورد اما نزدیک بود پتابی‌ها و نارنگی‌های طاقچه را کلاً تمام کند که خدا ایلخانی را سلامت بدارد. گفت خسته‌ام. پاشد! والا مهدی خان و شاهزاده منصور مرا سونک می‌کردند. شب را به استراحت تمام خوابیدیم. چشم من درد می‌کرد و بسیار زحمت می‌داد. به هر طور بود، صبح شده.

ترس ناصر الدین شاه از ملا علی کنی

نوشته اند : روزی ناصرالدین شاه به منظور شکار، به همراه اطرافیان خویش از دروازه شهر خارج شد. هنوز مسافتی را طی نکرده بود که از دور نگاهی به پایتخت کرد و در فکر فرو رفت. پس از آن بی درنگ از شکار منصرف شد و به تهران بازگشت. یکی از درباریان سبب انصراف شاه را از شکار جویا شد، شاه پاسخ گفت:


چون از دروازه بیرون رفتم، نگاهم به شهر و دروازه افتاد. این فکر در نظرم آمد که اگر حاجی ملاعلی کنی امر نماید در دروازه را بر روی من ببندند و باز نکنند، من چه خواهم کرد؟ از این رو ترس و وحشت مرا فرا گرفت و گفتم بر گشتن بهتر است.

 

روزهای زندگی ناصر الدین شاه در کن-2

صبح روز شنبه 13

صدای توپ شکار به گوش بندگان رسید. اسب‌ها را زین کرده، سوار شدیم و [به] بیرون ده رفته، با سر کشیکچی باشی، و سایر خدام، ایستاده صحبت می‌کردیم، که اعلی‌حضرت شهریاری با جناب اتابک اعظم، صحبت‌کنان آمدند رو به طرف قوری چای[40] رفتند. حق مطلب، چندین سال و چندین نوبه به طهران آمده بودم، آنقدر سوار مکمل و مسلّح ندیده بودم. خداوند از چشم بد محافظت کند. خوانندگان این روزنامه خیال نکنند که من باب تملق و خوشخوانی[41] است. نه، به نمک پادشاه دین پناه دروغ ندارد. این بنده آستان ارادت شعار که ندیده بود، باری از دست راست راه، از سر کوه تا پایین کوه، هزارسوار ولو شده بودند، تا یک ساعت هیچ ندید، بعد از آن گله تیهو پاشده، همه کس قوش سردادند، محشری شد، من هم دست خود را نگاه نداشته، قوش خود را کشیدم، به بنه زدند، سواران شکاری ریختند که من قوش خود را گرفته، گریختم. ترسیدم اگر کسی را بزنم، کتک بزنند. اگر ادب کنند، سر و دست می‌شکند، پس بهتر آن است که راه گریز پیش بگیرم، چنان‌که قائم‌مقام گفته است:

بگریز به هنگام، که هنگام گریز است

رو در پی جان باش که جان سخت عزیز است

    جان است نه آن است که آسانش توان داد     بشناس که آسان چه و دشوار چه چیز است[42]

باز همه جا از سر کوه می‌رفتیم تا نزدیک قوری چای رسیدیم. دو سه تیهو دیده شد، گویا گرفتند. قبله عالم به نهار پیاده شد، حقیقه برای من این شکار بهتر از تیهو و کبک بوده. آمده با نواب فریدون میرزا فرمانفرما[43] و فیروز میرزا فرمانفرما[44] با بنده فرمانفرما[45]، ما دو معزول و سه هم منصب، یک جا نشستیم تا  نهار خواستند کباب آهو و پلو چلو صحیح خوردیم، سرکار اقدس بعد از نهار ما بندگان را به حضور خواسته، چند تیر انداختند که همه بهتر از خوردن بود. بعد از آن سوار شده، به طرف پایین قوری چای برفتند، دیدند چیزی نیست. کالسکه را حاضر کردند، نشستند. این بنده دیدم جناب اتابک اعظم آمدند. نزدیک رفته، سلام کردم، فرمودند: احوال سلامتی شما را از منصور میرزا پرسیدم. شکرگزاری کرده مرخص شدم که قدری بگردم. طرف پایین قوری چای آمدیم. دو قطعه تیهو دیده بودند. ما و توله‌ها با  هم، با الشراکه گردیدیم، چیزی پیدا نشد. قوشچیان جناب امیر هم با من بودند. بعد برگشتیم که سواری قوروقچی آمد و گفت کجا می‌روید؟ آهوها می­گریزند من گفتم: بابا تفنگ من ساچمه زن، سگ من توله، اسب من یابو، خودم پیرمرد، آهو را کی می‌گیرد؟ هرگز پشگل آهو را هم نمی‌توانیم شکار کنیم. اما حرص قوی انسانی حرکت و به جوش آمده ، خیال می‌کردم اگر آهو ببینیم، یابوی خود را بتازم. خدا رحم کرد آهو ندیدم، و الاّ حیوان را می‌ترساندیم. همه جا با قوروقچی صحبت کردیم تا به نزدیک منزل رسیدیم. آقای والصاف قجر [؟] را دیدم می‌رود، او را هم رفیق راه کرده با هم آمدیم در کنار رودخانه پیاده شده آب خوردیم. سیگارت خود را ساخته حظی کردم. آنجا نشسته خیال می‌کردم که امروز یک دو خرگوش دیدم. این‌قدر خرگوش از کجا به حضور آمد، نزدیک ده خرگوش آوردند.

خیال من به جایی نرفت، مگر به تخته پل که از آنجا شکار کرده بودند و همچنین روباه که در صحرا یکی وجود نداشت. باز خیالم به کال رودخانه کشید که از سوراخ در آورده همراه داشتند. رفقا تصدیق مرا نموده، رودخانه را وداع کرده، رو به ده روانه شدیم. چون وقت جو[46] نزدیک بود ، ملک منصور میرزا همه جا از من پیش می‌افتاد، به قول ترکی از او پرسیدند خان کجا تشریف دارد؟ گفت:{...}. به منزل رسیدیم. حاضر شام شدیم . نواب‌ملک‌منصور میرزا نیم شکمی میل کردند. نزدیک بود گوش و دماغ مرا بخورد و سبحان‌الله از آن میل و اشتها، سنگ اگر به پیش رویش بیاید می‌خورد و تحلیل می‌دهد. از صبح تا به شام علی الدوام لوچه مبارکش به حرکت است. اگر هیچ پیدا نکند، به جهت اینکه از عادت نیفتد سبیل می‌جود، اما بعد از جویدن[47] سبیل ، حکما باید تطهیر کند. دیگر تکه نانی ، پوست سیبی، برگ درختی هم گیرش بیفتد می‌خورد. فراش مخبر شام آمد، در راه به من می‌گفت: زو زود باش ته‌ته تند برو از گرسنگی مردم و حال آنکه به قدر یک مرد پر خوراک خورده بود.

طاقچه‌ها از مرحمت پادشاه پر از انار و نارنج و نارنگی و شیرینی است. تا اینکه در حضور مبارک شام خورده؛ بعد از شام به حضور طلبیده، صحبت از همه طرف فرموده، ماشاالله خداوند از چشم بد محافظت کند. تاریخ‌دان، جغرافیا فهم، از همه جا آگاه ، ما بندگان را قدرت حرف‌زدن نیست، به خدا به خدا بهتر از همه اهل ایران تاریخ می‌دانند و خوب‌تر از همه جغرافیا می‌شناسند. از همه تاریخ و حدیثی آگاه‌اند. از شام و از حضور برگشته با نواب‌فریدون‌میرزا و فرهاد‌میرزا[48] به منزل ایشان رفته، دو ساعت و نیم همان‌جا نشستیم. از التفات پادشاهی، نارنگی فراوان خوردیم. فرهادمیرزا فرزند من چند پارچه تخته به پیش من گذاشت که این را مربع کن. هرچه سعی کردم، نتوانستم بسازم. نارنگی‌‌ها را برداشته، مربع چیدم گفتم: آقاجان من، این مدور را مربع[کردم]، [مدور]‌کردن، به مزاج من سازگارتر است. به منزل برگشته، خوابیدیم. چون در حضور مسمی بره خورده بودم، خواب‌های خوب دیدم. پناه بر خدا از تکلم میان خواب نواب‌ملک‌منصور میرزا؛ روزها نصفه زبان است، شب‌ها لکنت زبانش با لمره موقوف می‌شود و لاینقطع حرف می‌زند. کاشکی زبان شبش را با نیم زبان روزش عوض می‌کرد. در اتاقی که نواب شاهزاده می‌خوابند ، دیگران باید احیا داشته باشند که امکان خواب برای هیچ‌کس نیست. اگر یواش و آهسته حرف بزند، خوب است. از اول تا آخر فریاد می‌زند. مثل آن است که در کوه شکار می‌‌کند و کبک می‌پراند. باری.

روزهای زندگی ناصرالدین شاه در کن-1

روزهایی که ناصرالدین شاه از دوران ولایتعهدی تا سال 1307 ه. ق . در کن و سولقان گذرانیده است.در سال 1263 ه. ق. ناصرالدین میرزای ولیعهد برای انتظام کار آذربایجان به آن جا رهسپار می شود و روز نوزدهم صفر از دارالخلافه تهران خیمه بیرون زده ، نخست در قریه کن متوقف می شود.

یکشنبه نهم جمادی الاولی 1271 ه. ق . تا جمعه چهاردهم این ماه را ناصرالدین شاه در کن و سولقان گذرانیده است.روز چهاردهم ذی الحجه 1284 ه . ق. ناصرالدین به عزم شکار و تفرج به کن و پس از دو شب اقامت به سلیمانیه کرج می رود . در صفر 1290 ه. ق . ناصرالدین شاه به کن رفته است.روز شنبه نهم ربیع الثانی 1300 ه . ق . تا عصر سه شنبه دوازدهم همان ماه ناصرالدین شاه در کن بوده است.

روز یکشنبه بیست جمادی الاولی 1307 هجری قمری تا عصر سه شنبه بیست و دوم همان ماه را ناصرالدین شاه در کن گذرانیده است.

[یادداشت تقدیمی مؤلف روزنامه به حضور شاه]

هو الله

قربان خاک پای مبارکت شوم، اعلی‌حضرت ظل‌الله، شاهنشاه دین پناه، امر مقرر فرمودند که این بنده آستان شهریاری ملک قاسم قاجار، روزنامه شکار کن [22][و] سولقان[23] را بنویسید و اگر بتواند مزاح قلیلی از بابت نمک در طعام داخل روزنامه نماید، بلکه به سبب املاء و انشای بی‌قابلیت این جان نثار، قبله عالم تفریح بفرمایند. غلام حلقه به گوش‌ هر قدر تلاش کردم که مضامین خاص پیدا گردد، در روزنامه ثبت و تحریر کنم ممکن و مقدور نشد. به دلیل اینکه بعضی از مردم می‌خواهند به صورت محترمین بوده و خود را داخل زمره مردمان معقول نمایند،  هیچ‌گونه سخن از آنها شنیده نمی‌شود. اگر مضمونی از آنها بتوان پیدا کرد، در خانه‌های آنها و پهلوی زن‌هایشان[24] است که این بنده را به آنجاها، راهی نیست و بعضی دیگر که مردمان معقولند و بسیار به تعقل راه می‌روند، امکان ندارد که از آنها مضمون به دست بیاید. پاره[ای] بی سر و پاها که نزدیک ما بندگان نمی‌آیند و مضمونی هم که از آن طایفه به دست می‌آید، قابل و لایق روزنامه حضور اقدس شهریاری نمی‌شود، لاعلاج بعضی از رفقا و اخوان را مضمون کرده و قدری مضمون تراشی نموده تا اینکه روزنامه محقری با کمال روسیاهی و خجالت و شرمساری نوشته، به حضور اقدس فرستاد. امید چنان است که از راه التفات مضمون‌های بی‌مزه آنها  را هم به نظر شفقت نگریسته، این بنده را از مخلصین و بندگان پاک دل پاک اعتقاد مثل همیشه دانسته، از زمره حلقه به گوشان، اخراجم نفرمایید. امر الاشرف الاعلی مطاع.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

حسب‌الحکم اعلی‌حضرت شهریاری، روحی و روح‌العالمین فداه، روزنامه شکار کن[25] و سولقان را  ، این بنده آستان [ملک قاسم قاجار ]بنویسد؛ چون مثلی است مشهور که حکم حاکم و مرگ مفاجات و همچنین حکم پادشاه تالی احکام الله است ، خوانندگان این روزنامه باید گله‌گذاری را موقوف کرده و اگر متن واقع بنویسم، نباید برنجند که دروغ‌گویی، شیوه این بنده جان نثار نیست.

اول، صبح یوم دوشنبه 12

 صدای توپ سواری به گوش این بنده رسید. مثل شیر شکاری خون در عروق به جوش آمده، امر به زین کردن یابوها شد و خود برای گذرانیدن امر ماهوت سرباز که قرار شده بود، رو به طرف کاروانسرای گرجی‌ها کرده، در بازار از شدت زیادی مردم هزار جا تنه خورده و به خرهای باردار { ... }[26]با یابوهای طهرانی کشتی‌ها گرفته، با سگ‌های محله و توله‌های شکاری شکارچیان توی هم رفته، با هزار معرکه به اعانت دو سه نفر از ترکان ... که پیش روی بنده بودند و به جهت من راه باز می‌کردند، در نفس آخر خود را به کاروانسرای گرجی‌ها انداخته، به بالاخانه قره پط و خواجه پطروس[27] رسیدم. از بس تقلا کرده نزدیک بود از گرسنگی غش کنم .گرجی مزبور به جهت امورات خود به جای دیگر رفته بود؛ به کسان خواجه گرجی اظهار گرسنگی کردم، گفتند چلو پزی از ترکان تبریز در بازار کار می‌کند. از شعف شنیدن اسم چلو، ضعف بر غش افزود؛ چه فایده که آورنده چلو، مورچه‌سوار شده بود. اقلاً دو ساعت طول کشید تا چلو رسید. یک عدد شاه‌ماهی که مشهورترین ماهی‌های گرجستان است از خانه خواجه قره‌پط آورده، بنای پختن آن را هم گذاشتند. هر چه ملتمس شده که زود باشید از گرسنگی می‌میرم، گفتند حکما باید ماهی هم پخته با هم بیاوریم. بالاخره ماهی پخت اما چه فایده چلو سرد شده، برنج ها [هم] مثل برنج نپخته و میخ آهن گشته، هر طور بود به مطلب خود رسید.  به مضمون اینکه:

 

سر دستم اگر به قاب رسد

 

می‌زنم نقب تا به آب رسد

 

پهلوی دوری را شکافته، نجویده بلعیده تا خود را سیر کردم. در آن زمان خواجه مزبور آمد و حاجی‌موسی­خان گرک یراق[28] رسیده معامله را گذرانیدم. در این معاملات اصل و فرع حکایتی نیست، دلاّلی و شاگردانه آخرش معرکه است.

آنها را هم راضی کردم. چهار ساعت به غروب مانده از آنجا سوار شده باز از راه بازار، به هر طریق بوده ، از دروازه قزوین بیرون شدم. محشر غریب در راه بوده، هر کس از شهر به شکار رفته مال‌هایش را برگردانیده، در بین راه همه حیوانات جفتک انداخته رو به طویله می‌رفتند. پنج شش جا نزدیک بوده لگدکوب قاطر و یابو شده؛ لاعلاج از راه کناره گرفته، پناه به خدا به سنگلاخ افتادم. ترک‌‌ها گفته‌اند {...}واقعاً همین طور بود ،  چون گاهی می‌تاختم، سنگ از زیر پای اسب جلودار در می‌رفت، به کلّه اسب من می‌خورد و گاهی اسب من سَر سُم می‌رفت.

بعضی وقت یابوی من به زانو می‌نشست. سبحان‌الله ، امروز طالع من چه نحوست داشت. نه والله چنین می‌دانم که این روزها واقعاً برگشت طالع من است. قوش قزل بی پیر من که کلاغ و قوزقون می‌گرفت، امروز گویا قهر کرده است یا خجالت از شکار خود می‌کشد. هر چه کردم که به رفقا خدمت کنم ، یکی از دشمنانشان را بلکه گرفته باشم، نشد.[29] می‌ترسم محسن میرزا[30] گله از من بکند که چرا به هر طور بود، دشمن ایشان را نگرفتم. باری نزدیک ده رسیده، از منزل خود خبر نداشتم. فراشی آمد که منزلت را می‌نمایم . به پیش افتاد؛ و همه جای ده را گردیدیم. بالاخره در کنار واقعی ده که از همه دورتر بود منزل خود را جسته، خسته و مانده به منزل رسیده، که صدای جنگ بلند شده؛ غلامان رشید به سر یابوهای من ریختند که در طویله بیرون کنند. از این طرف نوکرهای خر من بیرون دویدند، اوقاتم تلخ شده که معرکه خواهد شد.

نواب ملک منصور میرزا[31] دگنک[32] خود را برداشته، بیرون دوید. یکی به این یکی به آن، جبه به دوش به میان گل و خاک افتاده، سبیل‌های مبارکش معلوم است که در کوچه به چه آلوده شده تا غلام ها را ساکت کرده. فراشی از جناب اتابک اعظم[33] که به مهمانداری من مشغول است، در میانه دستش زخم شد. به یوز باشی[34] خبر دادند. غلام تنبیه شد، دو تومان انعام به فراش اتابک اعظم دادند مفسده خوابید؛ رسیده بود بلایی، ولی به خیر گذشت. نزدیک غروب چای خود را خورده بودیم و به عمر و  دولت قبله عالم دعا کرده نشستیم تا آنکه شام خبر کردند. روانه حضور مبارک شده، مورد التفات شاهنشاهی شده، مسمی بره عنایت شد، خوردیم. سر شام صحبت از همه جا اتفاق افتاد. از روزنامه پرسیدند، عرض کردم می‌نویسم، فرمودند: البته بنویس. از شام خلاص شده بیرون آمده؛ قهوه صرف کردیم. چون خسته بودند، مرخص فرمودند که هر کس به منزل خود رفته، به استراحت مشغول بشویم. رسیدم[35] منزل، ملک منصور میرزا گفت که: خاخان داداش، ممیدانی این منزل کیست؟ اینجا منزل حکام معزول آذربایجان است، وقتی بهمن میرزا[36] از تبریز آمد، اینجا منزل کرده بود . نواب شاهزاده از طرف قبله عالم که ولیعهد بوده آمده که ببیند بهمن‌میرزا به چه حال است.  پستویی در منزل است که حاکم گریخته در آنجا خوابیده، ملک‌منصورمیرزا، که داخل شده، گفته بوده است: تو کیستی که به بنده منصورم، چشمانتان را[37] باز کنید. خلاصه قدری ریشخند کرده، برگشته بود. من که این حکایت را شنیده، گفتم دیگر ماندن من در این محوطه ممکن نیست که نکبت [به] بار می‌آورد؛ آدم به اطراف ده فرستادم تا منزل دیگر معین کردند، اما تفاوت معزولین این بوده که آن معزول اول گریخته بوده، من استدعای خلاصی کرده بودم، او به زیر بیرق[38] دولت روس رفته، من به زیر سایه پادشاه دین پناه و به حمایت جناب اتابک اعظم آمده‌ام، او مدعی سلطنت بوده، من کمترین غلام دولتم، ان‌شاالله در همه حال تفاوت این  دو معزول مشخص خواهد شد تا به مردم معلوم شود که او به کجا رفته [و] من به کجا آمده‌ام، میرزاها هم البته در محاسبه باید تفاوت بگذارند، ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا[39]