صبح یوم یکشنبه 18

 پیش از طلوع آفتاب توپ صدا کرد ، ما ها نشسته بودیم که گفتند : قبله عالم تشریف بردند ، با هزاران جان کندن رخت های خود را پوشیده سوار شدیم اینقدر تاخته تا به تیپ[72] اعلیحضرت شهریاری رسیدیم. محشری بود امروز توله سگ تازی دو رگ کمک[73] هر چه بود ، همراه آورده بودند، بلکه همه آهو بگیرند، غلام ها هم اول شب به یافت آباد[74] و فیروز آباد[75] رفته بودند، حرکت کرده صبح چهار ساعت از دسته گذشته  راه افتادند، قبله عالم پیاده شده در آنجایی که بایست بنشیند، ایستاده [با ]دوربین نگاه می‌کردند. جناب اتابک اعظم در حضور مدتی ایستاده بودند که سوار حرکت کرده می آمدند. گاهی خرگوشی در می‌آمد، همه یک دفعه داد می‌زدند که آهو آمد. گاهی روباه در صحرا می‌جنبید، باز شاهزادگان و سایر مردم داد می زدند که آهای آهو آمد. گاهی گردباد پیدا می‌شد، سوار به هم می‌خورد که این است، رسید، تفنگ‌ها را سر پا می‌کشیدند[76] و دل‌ها می‌تپید[77] ، تازی‌ها زوزه می‌کشیدند، سواران رشید اسب ها را سوار شده به پیش آمده ، قبله عالم هم سوار شدند که بگیر بگیر ، بلند شد، پشت نهر حاجی میرزا آقاسی که نهر کرج[78] باشد، سوار شکار دوان،  گرد کردند، سوار این طرف که دیدند باز بنای جنب جوش گذاشتند، پناه به خدا نزدیک بود همدیگر را عوض آهو بگیرند، خیر و الله نزدیک بود خر بگیر بکنند، قبله عالم دیدند که سوار از دست در آمدند، مقرر فرمودند، سواری رفته، خبر بیاورد.

ده دقیقه [طول] کشیده، سوار برگشت، معلوم شد روباهی بود که آن بد بخت پیش سوار افتاده بود، او را متعاقب کرده بودند و آن حیوان هم خود را به نهر حاجی علیه ما علیه انداخته ، جانش را خلاص کرده بود . خجالت جزئی به سواران دست داد که در این بین، گرد دیگری بلند شد که این دفعه بنده هم داد زدم که: ای قوشچی‌ها ، قوشهای ایلخان را بیاورید ! گرد را تعاقب کرده ، سوار نزدیک رسید قوش‌ها آمدند، همین که نزدیک شد دیدیم این هم خرگوش است ، باز بنده با سایرین خجالت کشیدیم . قبله عالم دیدند که دیگر چیزی نیست فرمودند که ناهار باید خورد. به آفتاب گردان تشریف بردند. جناب اتابک اعظم هم به آفتاب گردان خود رفتند. ما بندگان منتظر نهار ایستاده بودیم که قیه و های بلند شد. اسب‌ها را آورده در خاک پای مبارک باز  به جای اصلی معاودت کردیم. باز دیدیم گرد داشت که  به همه طرف می‌رود. از شدت گرد دوربین هم کار نمی‌کرد، حسن خان پسر فضلعلی خان قراباغی آمد که یک آهو از طرف کن گذشت. تازی بیگلر بیگی را سر دادند، تار شده، رفت. گفتند بیگلر بیگی کیست ؟ اول به پختگی گفت خیر نمی دانم، ندانستم. بعد از آن گفت محمد خان بیگلر بیگی آن مفلوک در شهر [...] خوابیده بود . ندانستم به چه دلیل این حرف را زد، جناب اتابک اعظم فرمودند که محمد خان در شهر است.

خلاصه دروغ  قراباغی مشهور است و در آن بین گرد شدت کرد، سوار در صحرا به همه طرف تاختند گویا یک آهو دیده بودند. می‌دواندند که صدای تفنگ بلند شد، مطلب به یقین مبدل گردید. معلوم شد یک آهو از طرف دست راست آمده، رو به صحرا رفته است. این بدبخت نمی‌دانست به کدام طرف می‌رود. هر طرف می‌رفت سوار بود [و] تازی و کپک[79]. در آخر آن طرف نهر کرج به رویش ریختند، یعنی از دور پیدا بود که جنگ می‌کنند و به همدیگر کتک می‌زنند. قبله عالم تفریح می‌فرمودند و لذت می‌بردند. چه فایده، دور بود و درست دیده نمی‌شد. گرفتار شدن آهو معلوم شد. قبله عالم برگشتند ، به چادر تشریف بردند نهار میل بفرمایند. سر نهار بودند که چندین سوار نزدیک بود به سر سفره بریزند. اعلی‌حضرت شهریاری فرمودند کنار باشید تا نهار میل کنیم. ساعتی گذشت برادر مصطفی قلی خان افشارسر آهو را آورد که من زده‌ام. دقیقه گذشت، یک تازی خون آلود آوردند که این گرفته است . نزدیک به آخر نهار آهو را آوردند که جای درست در او نمانده بود . غلام و عمله این آهوی تکه تکه[80] را با سلام و صلوات آوردند، در کنار ایستادند تا اینکه نهار تمام شده به حضور طلبیدند . که آمده ، طی دعوای خود را حضورا بکنند. پناه بر خدا از این محشر. همه قسم می‌خوردند و یکان یکان می‌گفتند که من زده‌ام. در این بین نواب ملک منصور میرزا پیدا شد ، من عرض کردم این هم خواهد گفت من زده‌ام. عرض من راست شد. تا رسید گفت که ممن زده‌ام. بسیار خنده کردیم.

قبله عالم ساعتی طول دادند که تماشای زیاد بفرمایند. آخر معلوم شد که جای زخمی دارد [و] گاهی دندان تازی [و] گاهی ساچمه چهار پاره به نظر می‌آمد . عباسقلی خان، یوز باشی جناب اتابک اعظم با تازی آغا جوهر گرفته بود، انعام به همه آنها دادند. دقیقه گذشت یک دسته غلام آدمی یک حیوان به دست گرفته، طهماسب یساول  هم[81] جلوی اسب، به دست به خاکپای مبارک مشرف شد. عجب‌تر آن بود که پاره {ای} نواب ملک منصور میرزا را شاهد می‌آوردند . بعضی تازی را پیش می کشیدند که شاهد ، خون بدن این تازی است، خلاصه تفریح بیش از این نمی‌شد. قبله عالم همه را نزدیک خواستند، انعام عنایت فرمودند. اقل انعام اشرفی دو هزاری است. خلاصه بعد از اینها بنای تفنگ اندازی شد. سه تیر زده شد، یکی خسرو خان و یکی فرخ خان ، یکی هم برادر شاطر باشی. تا سوار شدند خرگوشی گرفته بودند، ول کردند گریخت. قوش‌های ایلخانی گرفتند. یکی دیگر آوردند باز سر دادند. صد سوار [و] پنجاه تازی متعاقب کردند نتوانستند بگیرند، آخر گریخت. جانش خلاص شد. قبله عالم فرمودند کالسکه حاضر است؟ امیر آخور لبیگ گفته سوار شدند و جناب اتابک اعظم بر کالسکه خود نشسته، طرف منزل روانه شدند.

ما هم با محسن میرزا از صحرا راهی شدیم تا نزدیک کن ، یک روباهی در آمد، تازی کله من تعاقب کرده، دور از پیچ و خم و راه دور، تازی روباه را گرفته، توله‌های محسن میرزا رسیده، از دست تازی گرفتند و بچه‌ها پیاده شدند از دست توله ها روباه را بگیرند. از دست آن هم در رفت تا اینکه  خود را به چاه کهریزی رسانید. سی ذرع بیشتر بود. معلق زده پایین افتاد رفت که رفت. ما هم کنار رودخانه می‌آمدیم، خرگوشی برخواست، آن را هم دواندند، تازی باز متعاقب کرده، جلو دارهای پادشاهی هم تازی سر داده بودند، خلاصه خرگوش گرفته شد، نواب محسن میرزا از همه گرفته، به دست نوکرهای من دادند، بلکه انعامی گرفته باشند، به جهت اینکه  در این سفر هیچ نگرفته بودیم. [...]های من خرگوش را از گوش آویخته بودند . آن هم در را گم شد . قدری محسن  بی‌حسابی کرد ، اما حق پدر و پسری را به جا آورده در آنجا هم که صدای توپ پیادگی[82] به گوش رسید آمده ، در کنار رودخانه پیاده شدیم . انفیه کشیدیم ، سیگارت ساخته لذت بردیم، قوش های خود را سیر کرده سوار شدیم ، به منزل رسیدیم ؛ نواب محسن میرزا را به  منزل خود بردم، بلکه از دست شاهزاده خانم خلاصش بکنم ، خدمتی به پسر خود نموده باشم. دقیقه نشسته بود که آدم آقای میرزا هاشم آمد، حکما بردند. من باز تنها مانده ، نشستم تا غروب شده. دمل[83] زیادی در مواضع خاص در آمده بود که امروز بدتر از هزار چماق به من اثر کرده، واقعاً خسته شده بودم. وقت شام نتوانستم به خاکپای مبارک مشرف شوم، در منزل خود آش گرمی خورده، می‌خوابیدم که نواب منصور میرزا به قراره  قدیم در منزل نبود . در آخر شام شکور نام، ملازمش آمد که شاهزاده می‌فرمایند برای من شام نگاه دارید ؛ من هم سینه بره کباب بود کنار گذاشتم، در حقیقه جای خوب بره همان جایش بود.

ساعتی گذشت وقت جو ، شاهزاده آمد حالا خدا بدهد کباب را آوردند . دهان خود را باز کرده که دندان ندارم. هرچه از این کباب چارکی بخورد ، آخر مصلحت چنین دانستم که شاهزاده بی دندان هضم کرده‌اش را میل کند، بی‌زحمت تر است تا دندش نرم می‌شد، دندان‌هایش را نگاه می‌داشت. آخر دلم به حالش سوخت، آش اناری پخته بودند، برایش آوردند میل کردند. قرار چنین شد که هضم کرده را در شهر در سر سفره خود میل بفرمایند، علی الخصوص شب‌هایی که با کدبانوهای خود می‌نشیند و خدمتکار کدبانوی[‌...‌] در این صورت از خانه جنبیدنش غلط است، مصلحت آن است که با عیالش مشغول [...] باشد. و شب را در کمال خوبی خوابیدیم.